تا سحر اي شمع بر بالين من
امشب از بهر خدا بيدار باش
سايه غم ناگهان بر دل نشست
رحم كن امشب مرا غمخوار باش
كام اميدم به خون آغشته شد
تيرهاي غم چنان بر دل نشست
كاندرين درياي مست زندگي
كشتي اميد من بر گل نشست
آه، اي ياران به فريادم رسيد
ورنه مرگ امشب به فريادم رسد
ترسم آن شيرين تر از جانم زراه
چون به دام مرگ افتادم رسد
گريه و فرياد بس كن شمع من
بر دل ريشم نمك ديگر مپاش
قصه ي بي تابي دل پيش من
بيش ازين ديگر مگو خاموش باش
جز توام اي مونس شبهاي تار
در جهان ديگر مرا ياري نماند
زان همه ياران بجز ديدار مرگ
با كسي اميد ديداري نماند
همدم من،مونس من،شمع من
جز توام در اين جهان غمخوار كو؟
واندرين صحراي وحشت زاي مرگ
واي بر من واي بر من يار كو؟
اندرين زندان من امشب شمع من
دست خواهم شستن ازين زندگي
تا كه فردا همچو شيران بشكنند
ملتم زنجيرهاي بندگي...


