من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دورو تنها تنها به جرم اینکه
او سر سپرده می خواست
من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ها بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیروقتی غروب میشد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد...وقتی غروب میشد
کاش آن غروبها را از یاد برده بودم
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت0:58توسط حدیث |

