تبليغاتX
مهرگان - گلي براي بهاران...

مهرگان

فرهنگي ادبي
گلي براي بهاران...
مرا به من بگذار
به خويشتن بگذار
من و تلاطم دريا
تو و صلابت سنگ
من و شكوه تو
اي شكوه خشم آهنگ
من و سكوتو صبوري؟
من و تحمل دوري؟
مگر چه بود محبت،
كه سنگ سنگش را
به سر زدم با شوق
من از هجوم هجاهاي عشق مي ترسم
اميد بي ثمري خانه در دلم كرده است
به دشتو باغ و بيابان
به برگ برگ درختان
و روح سبز گياهان
گر از كمند تو دل رست
دوباره آورم ايمان
كه عشق بيهوده است!
مرا به خود بگذار
مرا به خاك سپار
كسي؟!
نه هيچ كسي را دگر نمي خواهم
خوشا صفاي صبوحي
صداي نوشانوش
ز جمله مي خواران
خوشا شرار شرابو
ترنم باران...
گلي براي كبوتر
گلي براي بهاران
گلي براي كسي كه
مرا صدا مي زد
ز پشت نيزاران...

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت20:11توسط حدیث |