برهنه بر بستر بي كسي مردم...
تو از يادم نمي روي
خاموش به رساترين شيون آدمي...
تو از يادم نمي روي
سفري ساده از تمام دوستت دارم تنهايي...
تو از يادم نمي روي
گريباني دريده بر اين بغض بي قرار...
تو از يادم نمي روي
سوزن ريز بي امان باران بر پيچك و ارغوان...
تو از يادم نمي روي
تو...
تو با من چه كردي
كه از يادم نمي روي؟!!!.....
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند
سكوت سرشار از نا گفته هاست، از حركات ناكرده
اعتراف به عشقهاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است.......
حقيقت تو و من!
براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند.
گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود.
براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و نردباني كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد.
و بگذارد از آن چيزها كه در بندمان كشيده است سخن بگوييم.
در وجود هر كسي رازي بزرگ نهان است
داستاني،راهي،بيراهه اي
طرح افكندن اين راز،راز من و تو،راز زندگي
پاداش بزرگ تلاشی بی حاصل است...
وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است،
مثل تنها مردن است.....!!!
(دكتر علي شريعتي)
در گذر گاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه ي تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست كه چه شيرينو چه تلخ
دست نا خورده به جا مي مانند..................
جنگیدن بر علیه برخی از مسائل و چیزهایی که فقط با گذشت زمان بر طرف شده و می گذرند به هدر دادن انرژیتان می باشد.یک داستان بسیار عجیب چینی به خوبی این موضوع را برای ما روشن می کند.
در میان یک دشت بزرگ ناگهان باران شروع به باریدن کردو مردم نیز به دنبال پناهگاهی شروع به دویدن کردند به جز یک نفر که همچنان ارام به راه رفتن خود ادامه می داد.
شخصی از او پرسید:ولی چرا شما نمیدوید؟
آن مرد پاسخ داد:برای اینکه در مقابل من نیز دارد باران می بارد..............


